X
تبلیغات
سیاست و جامعه ایران زیر ذره بین - پیربوردیو و قشربندی اجتماعی

پیربوردیو در دهکده ای کوهستانی در منطقه پیرنه در جنوب غربی فرانسه به دنیا آمد و در همان منطقه پرورش یافت. وی در اوایل دهه 1950 به پاریس رفت تا در دانشگاه معتبر Ecole normale superior به تحصیل بپردازد. بوردیو کوتاه زمانی بعد از فارغ التحصیلی خود مانند دیگر فارغ التحصیلان برجسته ی این دانشگاه نظیر دور کم و فوکو مطالعه ی معطوف به زندگی عاطفی را که با فلسفه، پزشکی و زیست شناسی تلفیق و ترکیب شده بود رها کند و به علوم اجتماعی روی بیاورد.

تقارن دو رویداد این گروش را تسریع کرد. به لحاظ فردی برخورد آشکار و بی واسطه وی با واقعیت های دردناک و سلطه ی استعماری و جنگ در الجزایر، باعث شد به سمت جامعه شناسی و انسان شناسی روی آورد، تا فاجعه ی اجتماعی را که به واسطه ی برخورد سرمایه داری امپریالیستی و ناسیونالیسم بومی به وجود آمده بود شناسه و درک کند.

از مهمترین آثار وی می توان به: الجزایری ها، کار و کارگر در الجزایر، بی ریشگی: بحران کشاورزی سنتی در الجزایر، خطوط کلی نظریه ای درباره شیوه عمل، الجزایر 1960، وارثان، باز تولید در آموزش، فرهنگ و جامعه، تمایز، منطق عمل، زیان و قدرت نهادین، انسان دانشگاهی، اشرافیت دولتی، اصول هنر، هنر جامعه شناسی، نظریه کنش، و ... اشاره نمود.

اهمیت پرداختن به جامعه شناسی فرهنگ طبقاتی پیر بوردیو بدان سبب است که بسیاری از اندیشمندان مانند اسکات لش در اهمیت جامعه شناسی وی اینگونه مطرح می کنند که: حوزه پیشگام در جامعه شناسی، در دهۀ پایانی قرن بیستم، در آمریکا، در بریتانیا، در آلمان و بی شک در هر جای دیگری جامعه شناسی فرهنگ بوده است و اثر گذارترین جامعه شناس فرهنگ کسی نیست جز پیر بوردیو، که همتایی برای او متصور نیست. اگر نمایندگان مطالعات فرهنگی در حوزه فلسفه میشل فوکو، در زبان های مدرن ژآک دریدا، در نشانه شناسی رولان بارت و اُمبرتواکو، در نظریه فیلم کریستین مِس، در شهر آیینی آنری لوموزو در تحلیل روانی ژاک لاکان باشند، نماینده آن در جامعه شناسی پیربوردیو است.

بوردیو و قشربندی اجتماعی

 برای رسیدن به نتیجه مطلوب در جامعه شناسی قشر بندی های اجتماعی در اندیشه بوردیو، می توان به دو  موضوع پرداخت:

1) بازسازی مفهوم پردازی و بر از تغییر اجتماعی از سوی بوردیو

2) ارائه مدل های نویی برای دسته بندی های طبقاتی

 

بوردیو مفهوم پردازی و بر را از تغییر اجتماعی به واسطه نبرد میان کشیشان بوروکراتیک و پیامبران کاریزماتیک برسر گرفتن بیعت از توده هایی که از لحاظ اجتماعی در قشرهای مختلفی قرار دارند بازسازی می کند، بی آن که آن را تغییر دهد.

یکی از اهمیت های پرداختن به آرای این فیلسوف در همین نکته خلاصه می گردد، در این قسمت، وی سعی دارد تا به بازسازی مفاهیم اساسی جامعه شناسی و تبدیل این مفاهیم به ویژگی ها و کارکرد نهادهای موجود در جوامع جدید بپردازد.

بوردیو در مقاله «در بازار سرمایه های نمادین» ( با گزارش معیار دربارۀ اقتصاد فرهنگی) که دربارۀ نقاشی است به وضوح از پارادایم جامعه شناسی دین وبر استفاده می کند. در اینجا نقاشان کهنه مدرنیست فرانسه در اواخر قرن نوزدهم، حکم پیامبران را دارند و کشیشان هم البته نقاشان آکادمیک اند. به علاوه بوردیو در این مقاله، نهادهای فرهنگ را بخشی از محصول نمادین تلقی می کند. در اینجا نهادهای هنر نمونه هایی از عمل حفظ و تخصیص به شمار می روند. او یاد آور می شود که فرهنگستان زبان فرانسه از این لحاظ، به کلیسای بوروکراتیک وبر شباهت دارد. نهادها در بردارنده موزه ها، منقدان و روزنامه ها، دلال های صاحبان گالری و کالج های هنری است. نقاشان درست آیین و مرتدان آوانگارد در رقابت بر سر تخصیص نهادها به هم می خورند. در جوامع سنتی تفکیک نشده، این گونه بازارهای نمادین برای کالاهای هنری و عرصه های متناظر با آن ها وجود نداشت. این بازارها فقط وقتی به وجود می آمدند که در فرایند مدرن شدن، تفکیک صورت گرفت، یعنی از نظر بوردیو، مدرن شدن تا حد زیادی منوط است به تفکیک و استقلال یابی عرصه ها.

نزد بوردیو این استقلال یابی به این معنی است که در قلمروی مفروض دو «عرصۀ تولید» در کار است: از یک سو، عرصه محدود تولید و از سوی دیگر، عرصه گسترده تولید». عرصه محدود تولید معادل خود عرصۀ تخصصی است، حال آن که تولید گسترده، معادل «عرصه اجتماعی» وسیع تر است.

نزد بوردیو، نظام آموزشی واسطه ای است بین عرصۀ محدود هنر (و دیگر عرصه های دقیقاً فرهنگی) و عرصه اجتماعی گسترده تر، به عبارت دیگر، واسطه ای است بین عرصه تولید و عرصۀ مصرف.

عرصه تولید هنری، مثل سایر عرصه ها، نسبتاً از عرصه اجتماعی مستقل است. منابع تولیدی در عرصۀ هنری با منافع طبقاتی در عرصه اجتماعی همخوان می شوند. چون طبقات عامه در اغلب موارد، به دلیل سرمایه فرهنگی تفکیک نشده، حتی از عرصه اجتماعی کسترده تولید هنری بیرون گذاشته می شوند، پس، منافعی که در این جا مناسبت می یابند منافع دو بخش از طبقه حاکم است: بورژوازی و روشنفکران. بورژوازی متمایل به همخوانی است، یعنی می خواهد مصرف کننده در خور تولیدات «هنرمندان منتخب» (کشیشان وبری) باشد(یا پیوندهای گزیده با آنها داشته باشد)، حال آن که روشنفکران با هنرمندان آوانگارد یا (هنرمندان نفرین شده) همخوانی دارند. نکته در خور توجه سرازیر کردن انبوه هر دو بخش (حتی بخش چشمگیری از خرده بوژروازی) به درون عرصه محدود خود تولید فرهنگی است. توجه کنید به استخدام روز افزون این افراد در روزنامه ها و مجلات و تلویزیون (مخوصاً با حذف نظارت دولت) وضعیت موسیقی، نوازندگان تمام وقت و پاره وقت موسیقی، تولید ویدیویی و مواردی از این قبیل. عرصۀ محدود (عرصه تخصصی) اکنون خود بازاری انبوه را تشکیل می دهد.

بر همین اساس است که وی معتقد است واقعیت شبکه ای از روابط است. بوردیو در این باره اینگونه بیان می دارد که: بر اساس چنین خط مشی ای است که من الگوی خود را، که در کتاب تمایز طراحی کرده ام، معرفی خواهیم کرد. این کار در ابتدا شامل تلاش برای مخالفت با خوانشی «ذات گرا»[1] است که تحلیل ساختاری، یا به تعبیر بهتر تحلیل رابطه ای را جانشین آن می کند.

قرائت ذات گرا و به روایت خام گرایانه، واقع گرا، قرائتی است که هر عملی، مثلاً بازی گلف، و هر مصرفی، مثلاً غذای چینی، را به خودی خود و برای خود مورد ملاحظه قرار می دهد؛آن را مستقل از جهان رفتارهای قابل جایگزینی در نظر می گیرد و تطابق میان جایگاه اجتماعی (یا طبقات اجتماعی که به عنوان مجموعه های جوهری قائم به ذات غیر نسبی پنداشته شده است)، و سلیقه ها و رفتارها را به صورت روابط مکانیکی و مستقیم تصور می کند؛ اما در قالب منطق ساختاری می تواند ابطال گویی را یافت که بعضی رفتارهای به ظاهر متفاوت را به واقع متفاوت می بیند.

در نموداری که بوردیو در کتاب تمایز عرضه کرده، تطابق میان فضای اجتماعی و فضای رفتارهای هر یک وجود دارد؛ مثلاً این که فضای طبقه اجتماعی برتر، چه نوع ورزش ها، سرگرمی ها، نوشیدنی ها، گرایش های سیاسی و غیره را ترجیح می دهند

بوردیو با عینکی تجربی و واقع گرا، به زیبایی از تحلیل های کلاسیک فراتر رفته و با ارائه نظریه های جدید برای تحلیل طبقات اجتماعی و قشربندیهای طبقاتی، نظریات جامعه شناسان و فیلسوفات بزرگی چون تحلیل طبقاتی مارکس مبنی بر در اختیار داشتن ابزار تولید را با ارائه تحلیلی موشکانانه و مستند از تغییر الگوها و شیوه ها در دسته بندی ها و ایجاد تغییرات طبقاتی برای جامعه امروزین ناکارآمد می کند.

البته بعضی خواسته اند اعتبار این تطابق (تطابق میان فضای طبقات اجتماعی و فضای رفتارها) و آن مدل را، با تسمک به این که مثلاً، امروزه دیگر مثل گذشته گلف یا تنیس به صورت اختصاصی در اعضای طبقه برتر نیست، انکار کنند. به این منظور اعتراض کرده اند که ورزش های اشرافی، همچون سوارکاری یا شمشیر بازی (یا ورزش های دریایی در ژاپن) آن چنان که در اوایل ظهور این ورزش ها به طبقه اشراف اختصاص داشت، دیگر منجصر به آنها نیست. رفتاری که در ابتدا اشرافی است هنگامی که به وسیله ی بورژو ازی یا خرده بروژوازی یا حتی طبقه عامۀ به گونه ای فزاینده مورد تقلید قرار گرفت چیزی که البته بسیار اتفاق می افتد ممکن است از طرف اشراف کنار گذاشته شود (همچون ورزش بوکس در فرانسه که در ابتدا در میان اعیان قرن شانزدهم رواج داشت)، بر عکس، یک رفتار که در ابتدا در میان توده مردم ظهور می کند، ممکن است در ادامه ویژگی طبقه ی اعیان شود.

بوردیو در جواب این انتقادها چنین پاسخ می دهد که: به هر حال، باید از این که ویژگی هایی یک گروه (اشراف، سامورایی ها، کارگران، کارمندان) که در شرایط خاص زمانی و بر اثر موقعیت در فضای اجتماعی و در چارچوب معینی از ثروت و امکانات رفتاری به آن پیوند خورده است، به عنوان فضائل ذاتی آن گروه معرفی شود، پرهیز کرد. در هر جامعه و در هر دوره ما با مجموعه ای از موقعیت های اجتماعی روبروئیم که در قالب یک رابطه همشکلی، با یک رشته از فعالیت ها )مثلاً بازی گلف یا نواختن پیانو) یا ثروت ها (مثلاً یک منزل ییلاقی اضافه یا یک تابلوی نقاشی نفیس) زیر چتر واحدی گرد می ایند، فعالیت ها وثروت هایی که وحد خودشان یک وحدت رابطه ای است، یعنی آن ها هم زیر یک چتر واحد جمع می شوند و هویت مشترک می یابند چون به آن جمع خاص پیوند خورده اند. آن اعتراض در صورتی وارد است یک رفتار یا یک ثروت و رابطۀ آن با یک طبقه اجتماعی به صورت منفرد مورد ملاحظه قرار گیرد، در حالی که سخن ما بر نوعی خویشاوندی ساختاری است.

این فرمول، که ممکن است انتزاعی یا مبهم به نظر آید، اولین شرط یک خوانش معتبر از تحلیل رابطه میان جایگاه اجتماعی، امکانات و موضع گیری ها است. به تعبیر دیگر، رابطه میان شبکه ی روابط اجتماعی، عادت واره های ذوقی و انتخاب هایی که عاملان اجتماعی در عرصه متنوع رفتارها همچون، غذا خوردن، ورزش کردن، موسیقی نواختن و سیسات ورزیدن و غیره صورت می دهند.

برای روشن تر شدن تحلیل این رابطه به جایگاه موسیقی در اندیشه های جامعه شناختی بوردیو اشاره ای می کنم.

بوردیو تأکید که سلیقه موسیقیایی، ابزاری است در جهت مشروعیت بخشی به طبقات مجزای اجتماعی. می توان اذعان داشت که با پیشرفت و تکنولوژی و گسترش ارتباطات و وسایل ارتباط جمعی چگونگی طبقه بندی قشرها و طبقات مختلف اجتماعی نیز پیچیده تر و عوامل شناخت این دسته بندی و قشر بندی ها تازه تر و جدیدتر شده است. اگر تا دیروز مارکس تسلط بر ابزار تولید را ملاک تقسیم بندی طبقات اجتماعی قرار می داد امروزه پی یر بوردیو ملاک های جدیدی مانند موسیقی را ملاک تعلق مردم به طبقه ای خاص می دانند.

بوردیو از دل مباحثات فلسفی موسیقی به نتیجه ای اعجاب آور رسیده بود. اینکه هیچ چیز مثل سلیقه موسیقیایی نمی تواند تعلق مردم به طبقه ای خاص را نشان دهد. در اواسط دهه 1960 میلادی، او تحقیق عظیمی درباره سلیقه موسیقیایی فرانسوی ها انجام داد و به نتایج قابل توجهی دست یافت.

بر این اساس، طبقه متوسط از کلاسیک های پر زرق و برقی مثل «راسپوری آبی» استقبال می کردند و طبقه کارگر، والس « رانوب آبی» را می پسندیدند، یعنی چیزی که به نظر طبقات اجتماعی بالاتر، رمانتیک و آبکی می آمد. بوردیو در نهایت به این نتیجه رسید که قضاوت درباره سلیقه موسیقیایی به نوعی عدم قساوات اجتماعی را تقویت می کند، زیرا افراد طبقه بالاتر حس می کنند به خاطر سلیقه موسیقیایی شان حتماً درک و ذکاوت بیشتری از موسیقی دارند. اما اصل قضیه این است که میراث فرهنگی هر طبقه ای به افراد آن طبقه منتقل می شود و سلیقه موسیقیایی هم می تواند در این میراث جا داشته باشد.

به طور کلی از دیدگاه بوردیو، فضای «موضع های» اجتماعی، از طریق فضای امکانات منجر به سلیقه ها (یا عادت واره ها) به فضای «موضع گیری ها» قابل تجرمه است؛ به عبارت دیگر بر سیستم فواصل مختلف که مواضع متفاوت را در رو محور اصلی فضای اجتماعی تعریف می کند، سیستم فواصل دیگری منطبق است که اختلافات متلّقات عاملان اجتماعی (یا طبقاتی که این عاملان از آن بر می خیزند) را نشان می دهد، یعنی آنچه را که انجام می دهند و یا صاحب آن هستند: اعمال و اموال. به ازاء هر سطح از موقعیت ها، سطحی از عادت واره ها (یا سلیقه ها) وجود دارد که بر اثر شرایط اجتماعی مناسب با آن بوجود می آید، و به توسط این عادت واره ها و ظرفیت تکثیر کننده آن ها، مجموعۀ انتظام یافته ای از ثروت ها و خصلت ها بوجود می اورد که در درون خود از یک وحدت اسلوب برخوردارند.

این دیدگاه بوردیو از آنجا نشی می شود که وی بر این نکته اصرار دارد که ویژگی نه به واسطه ی تعارفی ایستا بلکه به وسیله ی کاربردهای واقعی، روابط دو سوید و تأثیراتی که بر کار تحقیق و پژوهش می گذارند، روشن و مشخص می شوند. چرا که علم تصویری ایینه ای از جهان نیست؛ بلکه فعالیتی مادی مربوط به تولید «موضوعات پالایش شده» است.

اندازه گیری آماری، سنشگری و نقد منطقی، و تبارشناسی برداشت ها و مسائل سه ابزار لازم انتخابی برای گسستنی است که الزاماً باید با «جامعه شناسی نیندیشیده« بوجود آید و نیز ابزاری است برای واقعیت بخشیدن به «اصل ، ناآگاهی» مطابق این اصل علت پدیده ی اجتماعی را باید نه در آگاهی و هوشیاری افراد، بلکه در نظام روابط عینی که افراد در آن قرار گرفته اند جستجو کرد.

بر همین اساس و با توجه به شناخت راههای دستیابی به اندیشه های وی به سراغ نظریات وی دربارۀ ساخت طبقاتی می رویم.

بوردیو در کتاب تمایز و مطالعات مربوط به اعمال و رویه های فرهنگی، نظریه ای درباره ی طبقه را ساخته و پرداخته می کند که در آن اصرار بر علّیت اقتصادی در شکل گیری طبقات از دیدگاه مارکی، با شناخت و بری درباره ی تمایز و تفاوت نظم فرهنگی، با مسئله مورد توجه دیدگاه دور کم در مورد طبقه بندی، ادغام شده است.

وی ابتدا این موضوع را خاطر نشان می سازد که جدایی از بیان برخی حس پذیری های درونی منحصر به فردِ فردی «شخصی» داوری زیبا شناختی یک توانایی اجتماعی است، که از تربیت و پرورش طبقاتی ناشی می شود. پی بردن به ارزش یک نقاشی، یک قطعه شعر یا یک سمفونی بر اساس این پیش انگاشت است که فرد بر کدهای نمادین خاصی که مادیت، چیرگی و مهارت یافته، که این امر به نوبه ی خود نیازمند در اختیار داشتن نوع مناسبی از سرمایه فرهنگی است. چیرگی یافتن و مهارت پیدا کردن نسبت به این کُد به واسطه ی تدثیر پذیری فرد از محیط خاستگاه اثر یا به وسیله ی آموزش صریح و روشن امکان پذیر است. زمانی که این امکان از طریق اشنایی و شناخت بومی و طبیعی صورت می گیرد (درست مانند کودکانی که در خانواده های طبقه بالا فرهنگ می پذیرند) این توانایی و استعداد تعلیم دیده به عنوان استعداد مرزی، گرایش ذاتی که گواهی بر ارزشمندی روحی فرد است، تجربه می شود. نظریه کانتی زیباشناختی ناب که فلسفه آن را نظریه ای فراگیر معرفی می کند، چیزی بیش از شرحی رسمی و اسرار آمیز از این تجربه خاص «عشق به هنر» نیست.

بوردیو مشخص می سازد که فضای جایگاه اجتماعی به وسیله ی دو اصل و قاعده متمایز متداخل یعنی سرمایه اقتصادی سرمایه فرهنگی سامان داده می شود. توزیع این دو سرمایه مشخص کننده و معرف جریان های مخالفی است که خطوط اصلی شکاف و تضاد را در جوامع پیشرفته مستحکم کرده و از آن حمایت می کنند. در اولین تقسیم بندی، که شکلی عمودی دارد، طبقه ای که مقادیر زیادی از هر یک از سرمایه ها را در اختیار دارند یعنی طبقه فرا دست در تقابل با کنشگرانی که از همه سرمایه ها محرومند یعنی طبقه فرودست قرار می گیرند. دومین تقابلی که شکلی افقی دارد، در بین طبقۀ فرا دست، بین کسانی که سرمایه اقتصادی زیاد اما دارایی های فرهنگی کمی دارند (مانند صاحبان و مدیران بخش های اقتصادی، که فرادستان طبقه فرادست را شکل می دهند). و آنهایی که سرمایه شان عمدتا سرمایه ای فرهنگی است (روشنفکران و هنرمندان) که فرودستان طبقه فرا دست را تشکیل می دهند) بروز می کند. تک تک افراد و خانواده ها پیوسته در تلاش اند تا به وسیله دنبال کردن راهبردهای باز تبدیل، که در آن یک نوع یا گونه خاص سرمایه با گونه ی دیگری مبادله یا به آن تبدیل می گردد، جایگاه خویش را در فضای اجتماعی حفظ کرده یا بهبود ببخشند. میزان و نرخ تبدیل انواع و گونه های خاص سرمایه، که به وسیله ی ساز و کارهای نمادی مانند نظام آموزشی و مدرسه ای، بازار کار و قوانین ارث بری تعیین می شود، یکی از نشانه های اصلی کشاکش های اجتماعی است، چرا که هر طبقه یا بخش های هر طبقه، به واسطه بیشترین بهره مندی از سرمایه خاص، در پی تحمیل سلسله مراتب مربوط به آن بر می اید. در پی ترسیم ساختار فضای اجتماعی، بوردیو نشان می دهد که سلسله مراتب شیوه ی زندگی باز تعبیری است که از شناخت نادرست سلسله مراتب طبقاتی ناشی می شود.

بوردیو برای هر جایگاه و موقعیت اجتماعی، یعنی بورژروازی (طبقه بالا) خرده بورژوازی (طبقه متوسط) و عوام (طبقه پایین)، یک ملکه طبقاتی را مشخص و معین می کند که تقویت کننده و استحکام بخش سه نوع عمده است. «حس تمایز» بورژوازی، در مرتبه ای نمادین، تجلّی فاصله ی بورژوازی از نیازمندی مادی و اعضا و دیرینه بر روی کالاهای فرهنگی کمیاب است. این حس به شکل بیشتر از کارکرد، به سبک بیشتر از مضمون و محتوا الوّیت و برتری می دهد و «لذت ناب» ذهن را بیشتر از ملذت نامطبوع حواس تحسین می کند. مهمتر آنکه ذوق و سلیقه بورژوا خود را با نفی سلیقه جبری کارگر تعریف می کند.

اما خرده بورژاوزی (طبقه متوسط یا فرودستان طبقه فرادست) در بخش های میانی فضای اجتماعی به ذوق و سلیقه ای دست می یابد که «حسن نیت فرهنگی» مشخصه آن است، خرده بورژوازی می داند که کالاهای نمادین قانونی و مشروع کدامند اما نمی داند که چگونه آن را به شکلی مناسب با اسودگی و بی قیدی که ناشی از خوگیری قباری به آن است به مصرف برساند.

خرده بورژوازی در برابر قدسّیت فرهنگ بورژوازی سر تعظیم فرود می آورد اما، به دلیل تسلط نداشتن بر کُدها و رموز این فرهنگ، همیشه درست در لحظه ای که در تلاش است تا با تقلید از آنهایی که در ترتیب اقتصادی و فرهنگی در مرتبه ی بالاتر از او قرار دارند جایگاه بینابینی خود را پنهان کند، در خطر احتمال فاش شدگی این جایگاه قرار می گیرد.

در نظریه ی مارکیستی، جایگاه طبقات در ارتباط با تولید و در فضای صرفاً اقتصادی تعریف می شود، اما بوردیو بر خلاف این نظریه استدلال می کند که به وجود آمدن طبقات با جایگاه مشترک در فضای اجتماعی و عادات مشترکی که در فضای مصرف فعلّیت یافته مرتبط است: باز نمودهایی که گروهها و افراد به شکل اجتناب ناپذیری آن را در اعمال و رویه های خود به کار می گیرند جزء و مؤلفه ای از واقعیت اجتماعی آنهاست. طبقه همانگونه که به واسطه ی هستی خود تعریف می شود به واسطه ی هستی ادراک شده اش نیز تعریف می گردد. از آن جایی که طبقه بندی اجتماعی جزدی از هر ساخت طبقاتی است، ابرازی برای تفوق نمادین به شمار می رود و نشانه اصلی جدال بین طبقات (و اجزای طبقه) است، چرا که هر یک از طبقات یا اجزای هر طبقه در تلاش است تا کنترل چارچوب های کلی طبقاتی را به دست گیرد، چارچوب هایی که با تثبیت یا تغییر باز نمودهای واقعیت، نیروی حفظ یا تغییر واقعیت را در اختیار می گیرد.

ساختن فضای اجتماعی، این واقعیت نامرئی که نه می توان آن را لمس کرد و نه می توان به سمت آن اشاره کرد، و در عین حال رفتارها و تظاهرات عاملان اجتماعی را تنظیم می کند در واقع فراهم کردن امکان ساختن طبقات تئوریک است. طبقه بندی ای که از این طریق بدست می آید واقعاً تبیین گر است: دسته بندی بر اساس طبقات اجتماعی صرفاً در پی توصیف مجموعه ای از واقعایت دسته بندی شده نیست، بلکه، همچون طبقه بندی خوب علوم طبیعی، به اوصاف تعیین کننده ای توسل می کند که، بر خلاف طبقه بندیهای نامطلوب، اجازه پیش بینی سایر اوصاف را هم می دهد، عاملان اجتماعی را به نحوی جمع آوری و متمایز می کند که تا حد مقدور در میان طبقۀ خود مشابه و نسبت به طبقات دیگر، اعم از دور و نزدیک، متفاوت باشند.

الگویی که بوردیو طراحی می کند، فواصلی را تعریف می کند که قدرت پیش بینی برخوردها، دوستی ها و امیال را دارد؛ به صورت مملوس، یک معنای آن این است که، فی المثل، افرادی که در قسمت بالای ان فضا قرار می گیرند (طبقه بالا)، شانس اندکی برای ازدواج با افرادی را دارند که در قسمت پایین این فضا (طبقه متوسط و پایین) مستقرند، اولاً به این دلیل که شانس اندکی برای ملاقات فیزیکی ان ها را دارند ... و دوماً به این دلیل که حتی اگر ملاقاتی هم میان این دو دسته روی دهد چون به صورت عبوری و تصادفی است، آن ها یکدیگر را درک نمی کنند، به یک تفاهم واقعی نمی رسند. درست بر عکس این همجوار بودن در فضای اجتماعی زمینه ساز اختلاط است، افرادی که در یک برش، در یک منطقۀ محدود از این فضا قرار می گیرند، در عین حال هم به نزدیکی با یکدیگر علاقه مند ترند و هم عزم به نزدیکی با هم برای آن ها آسانتر و کم هزینه تر است. اما این به آن معنا نیست که افراد همجوار در این فضا، به معنای مارکس کلمه، یک طبقه را تشکیل می دهند، یعنی یک گروه که برای رسیدن به یک هدف مشترک و به خصوص در تضاد با یک طبقۀ دیگر به جنش در می آیند.

بوردیو معتقد است که تنها دلیل یک اندیشمند برای اذعان وجود طبقه ای به عنوان طبقه واقعی (مانند طبقه کارگر در دیدگاه مارکس)، یک کار سیالی یعنی به حرکت در آوردن توده ها (مانند انقلاب پرولتاری مارکی ) می باشد. بر این اساس این طبقه واقعی نیست بلکه از سوی یک نظریه پرداز واقعیت یافته است.

یعنی حجمی است که به منظور نزاع نمادین (یا سیالی) به حرکت در آورده شده است، برای تحمیل یک نگرش به دنیای اجتماع، یا به تعبیر بهتر، یک روش برای ایجاد چنین اجتماعی، در ذهن و در واقعیت، و ساختن طبقاتی که بر اساس آن دنیای اجتماع بتواند تقسیم بندی شود.

هر کس به شهادت تجربه هایش می داند که وجود طبقات، در تئوری و به خصوص در واقعیت، ابزار مبارزه است. و مانع اصلی شناخت علمی دنیای اجتماع و راه حل یافتن برای مسئله طبقات اجتماعی هم همین است ] اما این غیر از آن است که وجود طبقات را با وجود تفاوت یکجا انکار کنیم [. نفی وجود طبقات، چنان که در سنت محفاظه کاری، با توسط به استدلال هایی که همواره هم سست نیست، مشاهده می شود، در تحلیل آخر نفی تفاوت ها و نفی اصول تفاوت گذاری است. کسانی که مدعی اند جوامع امروز امریکایی، ژاپنی و حتی فرانسوی چیزی بیش از یک طبقه متوسط، عظیم نیستند، در واقع منکر همین اصول تفاوت گذار هستند، البته به گونه ای تناقض آمیز، چرا که تعبیر طبقه را حفظ می کنند و به کار می برند برای نفی آن.

بوردیو بر خلاف مارکسیست ها و نظریه پردازانی که معتقد به وجود طبقات اجتماعی هستند و برآنند که ثابت کنند که این طبقات اجتماعی (اعم از طبقه متوسط و طبقه کارگر) هستند که فضای اجتماعی را آنگونه که می خواهند دگرگون می کنند و می سازند، اعتقاد دارد که طبقات اجتماعی وجود ندارند جز در یک فضای اجتماعی آن هم به حکم وجود چنین فضای اجتماعی ای. یعنی بر خلاف بسیاری از نظریه پردازان، وی ابتدا به وجود فضای اجتماعی رأی می دهد و در ادامه طبقات اجتماعی را بعنوان جزیی از این فضا در نظر می گیرد.

بوردیو اینگونه بیان می کند که: طبقات اجتماعی وجود ندارند (حتی اگر فعالیت سیاسی ملهم ازتئوری مارکس توانسته باشد، در بعضی موارد، حداثل از رهگذر میل به تحرک و تغییر، چنین طبقاتی را بوجود آورده باشد)، آنچه وجود دارد یک فضای اجتماعی است، یک فضای تفاوت ها که در آن طبقات به گونه ای بالقوه وجود دارند، به صورت نقطه چین، نه به صورت یک داده، بلکه به عنوان چیزی که قرار است انچام داده شود.

 معنای سخن مزبور این است که، اگر اجتماع، با تقسیم بندی هایش، چیزی است که عاملان اجتماعی، به صورت فردی و به ویژه به صورت گروهی، از خلال تعاون و تنازع میان خود، باید انجام دهند و ایجاد کنند، لاجرم این انجام و ایجاد، در یک خلاء اجتماعی صورت نمی گیرد: جایگاه اشغال شده در فضای اجتماعی، یعنی در ساختار توزیع انواع مختلف سرمایه، تعیین کنندۀ احوالات این فضا و موضع گیری در منازعات برای حفظت یا تغییر آن است.

فضای اجتماعی واقعیت اول و آخر است، زیرا حتی، برداشت هایی را که عاملان اجتماعی می توانند از آن داشته باشند، خود جهت می دهد.

علم اجتماع نباید به بر ساختن طبقات دست برد، بلکه باید فضاهای اجتماعی ای را تعریف کند که طبقات می تواند درون آن تقسیم بندی شود، طبقاتی که فقط روی کاغذ وجود دارد. این علم باید در هر مورد (در ورای تقابل میان خلق واقعیت و کشف واقعیت) به خلق و کشف منشأ تفاوت شدن، دست برد که زمینه ساز باز آفرینی تئوریک فضای اجتماعی است که به صورت تجربی قابل مشاهده است.

بر همین اساس وی نزاع ها و برخورد طبقات با یکدیگر را نمی پذیرد، نه سلطه بورژوا بر پرولتاریا و نه ویژگی تعدیل طبقه متوسط بر خصومت فوق را.

بلکه وی اعتقاد دارد که، سلطه، محصول مستقیم و ساده فعالیت مجموعه ای از عاملان اجتماعی (طبقه برتر) دارای قدرت تحمیل گر و الزام کننده نیست، بلکه معمول غیر مستقیم مجموعه پیچیده ای از فعالیت ها است که در ضمن رشته ای از فشارهای متقاطع به وجود می آید که هر یک از صاحبان سلطه، که خود زیر سلطه ساختار حوزه ای است که از طریق آن اعمال سلطه می کند، فشارهایی را که از جانب سایر اجزا اعمال می شود، تحمل می کند. (ادامه دارد...)

 

فهرست منابع:

1.      استولز، راب، متفکران بزرگ جامعه شناسی، ترجمه مهرداد مير دامادي تهران، نشر مركز، 1379.

2.      بوردیو، پیر، درسی درباره ی درس، ترجمه ی ناصر فکوهی، تهران، نشر نی، 1388.

3.      بوردیو، پی یر ، نظریه کنش، ترجمه مرتضی مردیها، تهران، نقش و نگار 389

4.      ساوال ،نیکیل ، دیوار سکوت و صدا، ترجمه فرزانه سالمی، محرنامه شماره 11، ماهنامه علوم انسانی سال دوم

5.      لش، اسکات ، جامعه شناسی پت مدرنیسم، ترجمه شاپور بهیان، تهران، ققنوس 1383

 

 



[1]  substantiatiste

نوشته شده توسط سید مهدی میرعباسی در ساعت 23:29 | لینک  |